باز از شراب دوشین در سر خمار دارم وز باغ وصل جانان گل در کنار دارم
سرمست اگر به سودا بر هم زنم جهانی عیبم مکن ، که در سر سودای یار دارم
ساقی بیار جامی ، کز زهد توبه کردم مطرب بزن نوایی ، کز توبه عار دارم
سیلاب نیستی را سر در وجود من ده کز خاکدان هستی بر دل غبار دارم
شستم به آب غیرت نقش و نگار ظاهر کاندر سراچه ی دل نقش و نگار دارم
موسی طور عشقم در وادی تجلی مجروح لن ترانی چون خود هزار دارم
رفتی در رکابت دل رفت و صبر و دانش بازآ که نیم جانی بهر نثار دارم
چندم به سر دوانی پرگار وار گردت سرگشته ام ، ولیکن پای استوار دارم
عقلی تمام باید تا دل قرار گیرد عقل از کجا و دل کو تا بر قرار دارم
زآن می که ریخت عشقت در کام جان سعدی
تا بامداد محشر در سر خمار دارم
برچسب:
نویسنده: میر حسین احمدی
برچسب:
نویسنده: میر حسین احمدی
برچسب:
نویسنده: میر حسین احمدی
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی نکن شیخ صنعان خرقه رهن خانه ی خمار داشت
حافظ
برچسب:
نویسنده: میر حسین احمدی